|
جنگ تدافعی-حق مشروع در آیات 26 و 27 احزاب |
|
|
|
چندی است که آیات 26 و 27 سوره احزاب مستمسکی در دست معاندین قرار گرفته تا با توسل به آن درباره حمله اعراب به ایران و به اصطلاح "کشتار ایرانیان توسط اسلام" مرثیه خوانی کرده و تمام "جنایات" آن دوران را به گردن این آیات انداخته و برای خود کسب پول و وجهه کنند! یکی از آن افراد، همان سرکرده کلاهبردار مجهول الآدرس گروهک چند نفری اراذل و اوباش فراری از ایران به نام انجمن شاهنشاهی است که دائما با خواندن این آیات "ذکر مصیبت" می کرد و درباره "ایرانیان بیچاره مظلومی" سخن می گفت که به واسطه این آیه به خاک و خون کشیده شده و سرزمینهایشان به دست اعراب افتاده و ... امروز توضیحاتی نسبتا کامل چند جانبه درباره آیات فوق داده خواهد شد تا معلوم گردد این آیات به هیچوجه درباره ایران نیست و هیچ ربطی به کشورگشایی اعراب نداشته و اتفاقا درباره یهودیان مدینه است که از پشت به پیامبر خنجر زدند. با توضیح آیات فوق، حداقل دومساله به خوبی روشن می شود: نخست اینکه آن حنجره دری های فرود فولادوند نه از سر دلسوزی برای ایران و ایرانی بلکه برای چاپلوسی یهودیان ثروتمندی بوده که بساط "انجمن" را به راه انداختند و در درجه دوم نشان از بی سوادی و ناآگاهی کامل وی نسبت به قرآن و اسلام دارد. لازم به ذکر است که مطالب ذیل مطابقت کامل و صددرصد با "یکصد و چهل و پنج" تفسیر فارسی و عربی است که از شیعه و سنی موجود و به چاپ رسیده است و به جرئت می توان گفت که مغایر با هیچیک از کتب تاریخی و تفسیری نمی باشد. نخست متن آیات و ترجمه فارسی آن از نظر خواننده می گذرد و سپس توضیح واژه به واژه آیات ذکر شده و در نهایت به شان نزول آیات و داستان مربوط به آن پرداخته خواهد شد.
وَ أَنزَلَ الَّذِينَ ظَاهَرُوهُم مِّنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِن صَيَاصِيهِمْ وَ قَذَفَ فىِ قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِيقًا تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِيقًا(26) وَ أَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَ دِيَارَهُمْ وَ أَمْوَالهَُمْ وَ أَرْضًا لَّمْ تَطَُوهَا وَ كاَنَ اللَّهُ عَلىَ كُلِّ شىَْءٍ قَدِيرًا(27) و كسانى از اهل كتاب را كه با [مشركان] همپُشتى كرده بودند، از دژهايشان به زير آورد و در دلهايشان هراس افكند: گروهى را مىكشتيد و گروهى را اسير مىكرديد. (26) و زمينشان و خانهها و اموالشان و سرزمينى را كه در آن پا ننهاده بوديد به شما ميراث داد، و خدا بر هر چيزى تواناست. (27) (ترجمه مرحوم فولادند)
توضیح واژگان " ظاهروهم" از واژه "مظاهر" است، كه به معناى معاونت و يارى است، و کلمه "صياصى" جمع" صيصية" است، كه به معناى قلعه بسيار محكمى است، كه با آن از حمله دشمن جلوگيرى مىشود، و تعبير به انزال و پایین آمدن از قلعهها، (با اينكه ممكن بود بفرمايد آنها را از قلعههايشان بيرون كرديم)، بدين جهت است كه اهل كتاب (یهودیان مدینه) از بالاى برجها و ديوارهاى قلعه بر دشمنان خود كه در بيرون قلعه ايشان را محاصره مىكردند، مشرف مىشدند. و معناى آيه اين است كه" وَ أَنْزَلَ الَّذِينَ ظاهَرُوهُمْ" خداوند آنهايى را هم كه مشركين را عليه مسلمانان يارى مىكردند، (يعنى بنى قريظه) را كه" مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ" از اهل كتاب و يهودى بودند، "مِنْ صَياصِيهِمْ" از بالاى قلعههايشان پايين آورد، "و قذف" و افكند "فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ" ترس را در دلهايشان، و نتیجتا "فَرِيقاً تَقْتُلُونَ" یعنی عدهاى را كه همان مردان جنگى دشمن باشند بكشتيد، "وَ تَأْسِرُونَ فَرِيقاً" و جمعى دیگر را اسير كرديد "وَ أَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَ دِيارَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ تعبير به "ارث" از اين غنائم به خاطر آنست كه مسلمانان زحمت چندانى براى آن نكشيدند، و به آسانى آن همه غنيمت كه نتيجه ساليان دراز ظلم و بيدادگرى يهود و استثمار آنها در مدينه بود به دست مسلمين افتاد. وَ أَرْضاً لَمْ تَطَؤُها" و منظور از "اين سرزمين"، که سرزمين خيبر، و يا آن اراضى است كه خداوند بدون جنگ نصيب مسلمانان كرد، و اما اينكه بعضى گفتهاند: مقصود هر زمينى است كه تا روز قيامت به دست مسلمانان فتح شود، و يا خصوص زمين مكه، و يا زمين روم و فارس است، تفسيرى است كه به اذعان تفسیر مجمع البيان، ج 8، ص 340 و همچنین تفسیر روح المعانى، ج 21، ص 180 ، سياق دو آيه مورد بحث با آن به هیجوجه نمىسازد؛ و منطقا هم درست نیست چرا که مکه سرزمینی نبود که هرگز احدی از مسلمانان پای در آن نگذاشته باشند و ایران و روم هم همچنین است زیرا سلمان فارسی از ایران بود و بسیاری از تجار عرب آن زمان نیز به ایران آمده بودند و این جمله که سرزمینهایی که احدی از شما تا به امروز به آن پای ننهاده اید نمیتواند ایران و روم باشد. و اما جمله" وَ كانَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيراً" معنايش روشن است.
" أَرْضاً لَمْ تَطَؤُها" كدام سرزمين است؟ در ميان مفسران گفتگو است: بعضى آن را اشاره به سرزمين" خيبر" دانستهاند كه بعدا به دست مسلمانان فتح شد. بعضى اشاره به سرزمين مكه. بعضى نا آگاهان آن را سرزمين" روم" و" ايران" مىدانند. و بعضى آن را اشاره به تمام سرزمينهايى مىدانند كه از آن روز به بعد تا روز قيامت در قلمرو مسلمين قرار گرفت. ولى هيچيك از اين احتمالات با ظاهر آيه سازگار نيست، چرا كه آيه به قرينه فعل ماضى (گذشته مطلق) كه در آن آمده (اورثكم) شاهد بر اين است كه اين زمين در همين ماجراى جنگ بنى قريظه به تصرف مسلمين در آمد، به علاوه سرزمين مكه كه يكى از تفاسير است سرزمينى نبود كه مسلمانان در آن گام ننهاده باشند در حالى كه قرآن مىگويد: زمينى را در اختيارتان گذاشت كه در آن گام ننهاده بوديد. ظاهرا اين جمله اشاره به باغات و اراضى مخصوصى است كه در اختيار "بنى قريظه" بود و منطقه ممنوعه و حفاظت شده بود و احدى غیر یهودی حق ورود به آن را نداشت، چرا كه يهود در حفظ و انحصار اموال خود سخت مىكوشيدند. و اگر از ماضى بودن اين فتح و پيروزى صرف نظر كنيم، تناسب بيشترى با سرزمين"خيبر" دارد كه به فاصله نه چندان زيادى از طايفه يهود گرفته شد و در اختيار مسلمين قرار گرفت (جنگ خيبر در سال هفتم هجرت واقع شد).
بحث روايتى در مدينه سه طايفه معروف از يهود زندگى مىكردند:" بنى قريظه"،" بنى النضير" و" بنى قينقاع". هر سه گروه با پيامبر اسلام پيمان بسته بودند كه با دشمنان او همكارى و به نفع آنها جاسوسى نكنند، و با مسلمانان همزيستى مسالمتآميز داشته باشند. در سال دوم هجرت، طايفه "بنى قينقاع" و در سال چهارم هجری، طايفه "بنى نضير"، هر كدام به بهانهاى پيمان خود را شكستند و به مبارزه روياروى با پيامبر دست زدند، سرانجام از مدينه بيرون رانده شدند.
در سال پنجم هجرت كه غزوه "احزاب" رخ داد، تنها طايفه "بنى قريظه" که تا آن زمان پیمان نشکسته و از سرنوشت قبایل پیمان شکن عبرت گرفته بودند در مدينه اقامت داشتند، تا آنها نیز در اين ميدان پيمان خود را شكستند، به مشركان عرب پيوستند و به روى مسلمانان شمشير كشيدند. آیات فوق مربوط به همین اتفاق سال پنجم می باشد که به تفصیل می آید.
در مجمع البيان آمده كه محمد بن كعب قرظى، و ديگران از تاريخنويسان گفتهاند: يكى از حوادث جنگ خندق اين بود كه عدهاى از يهوديان ساکن مدینه كه يكى از آنان سلام بن ابى الحقيق، و يكى ديگر حيى بن اخطب و از قبیله بنی قریظه بودند، با جماعتى از بنى النضير که قبلا از مدینه رانده شده بودند، به مكه رفتند، و قريش را دعوت به جنگ با رسول خدا (ص) نموده، گفتند: ما در مدينه به شما كمك مىكنيم، تا مسلمانان را مستاصل نماييم. قريش به يهوديان گفتند: شما اهل كتابيد آنهم كتاب اول" تورات"، شما بگوييد: آيا دين ما بهتر است يا دين محمد؟ گفتند البته دين شما بهتر است، و شما به حق نزديكتر از اوييد؛ قريش از اين سخن يهوديان سخت خوشحال شده، و دعوت آنان را با آغوش باز استقبال نموده، براى جنگ با مسلمانان به جمع عده و عده پرداختند. آن گاه يهوديان نامبرده از مكه بيرون شده مستقيما به غطفان رفتند و مردم آنجا را نيز به جنگ با رسول خدا دعوت نمودند، و گفتند كه اگر شما بپذيريد ما نيز با شما خواهيم بود، هم چنان كه اهل مكه نيز با ما در اين باره بيعت كردند. آنان نيز دعوتشان را اجابت كردند. (امروزه دیپلماسی یهود برای ایجاد اجماع علیه اسلام، برای خوانندگان کاملا روشن و ملموس است. میدانید که اسرائیل سالهاست با دعوت از کشورهای همسایه و کشورهای اروپایی و امریکا در صدد راه اندازی "جنگ احزاب" بر علیه ایران است.) چيزى نگذشت كه قريش به سردارى ابوسفيان پسر حرب از مكه و غطفان بسركردگى عيينة بن حصين، در تيره فزاره، و حارث بن عوف، در قبيله بنى مرة، و مسعر بن جبلة اشجعى در جمعى از قبيله اشجع، به حركت در آمدند، و غطفان علاوه بر اين چند قبيله اش، نامهاى به هم سوگندانى كه در بنى اسد داشتند نوشتند، و از بين آن قبيله جمعى به سركردگى طليحه به راه افتادند، چون دو قبيله اسد و غطفان هم سوگند بودند. از سوى ديگر قريش هم به جمعى از قبيله بنى سليم نامه نوشته، و آنان به سركردگى ابو الأعور سلمى به مدد قريش شتافتند. همين كه رسول خدا از جريان با خبر شد، خندقى در اطراف مدينه حفر كرد، و آن كسى كه چنين پيشنهادى به آن جناب كرده بود سلمان فارسى بود، كه به تازگی به اسلام گرويده، و اين اولين جنگ از جنگهاى اسلامى بود كه سلمان در آن شركت مىكرد، و اين وقتى بود كه وى از بردگی آزاد شده بود. سلمان به رسول خدا (ص) عرضه داشت: يا رسول اللَّه، ما وقتى در بلاد خود يعنى بلاد فارس محاصره مىشويم، پيرامون خود خندقى حفر مىكنيم، رسول خدا پيشنهادش را پذيرفته، با مسلمانان سرگرم حفر آن شدند، و خندقى محكم بساختند. از جمله حوادثى كه در هنگام حفر خندق پيش آمد، و دلالت بر نبوت آن جناب مىكند، جريانى است كه آن را ابو عبد اللَّه حافظ، به سند خود از كثير بن عبد اللَّه بن عمرو بن عوف مزنى، نقل كرده، او مىگويد: پدرم از پدرش برايم نقل كرد كه رسول خدا (ص) در سالى كه جنگ احزاب پيش آمد نقشه حفر خندق را طرح كرد، و آن اين طور بود كه هر چهل ذراع (تقريبا بيست متر) را به ده نفر واگذار كرد. در این هنگام مهاجرين و انصار بر سر سلمان فارسى اختلاف كردند، و چون سلمان مردى قوى و نيرومند بود، انصار گفتند سلمان از ماست، و مهاجرين گفتند سلمان از ماست، رسول خدا (ص) فرمود: سلمان از ما اهل بيت است. (سلمان منا اهل البیت) راوى سپس مىگويد: احزاب يكى پس از ديگرى رسيدند. از میان مسلمانان آنان كه مؤمن واقعى بودند، وقتى لشكرها را ديدند گفتند: اين همان وعدهاى است كه خدا و رسول او به ما دادند و خدا و رسول راست گفتند، و آنان كه ايمان واقعى نداشتند، و منافق بودند، گفتند: هيچ تعجب نمىكنيد از اينكه اين مرد (پیامبر) به شما چه وعده هاى پوچى مىدهد! از طرفی به شما مىگويد من از مدينه، قصرهاى حيره و مدائن را ديدم، و به زودى اين بلاد براى شما فتح خواهد شد! و از طرف دیگر شما را واميدارد كه از ترس دشمن دور خود خندق بكنيد، و شما هم از ترس، جرأت نداريد به قضاء حاجت برويد؟!! راويان احاديث گفتهاند: همين كه رسول خدا (ص) از حفر خندق فارغ شد، لشكر قريش رسيده، بين كوه جرف و جنگل لشكرگاه كردند، و عده آنان با هم سوگندان و تابعانى كه از بنى كنانه و اهل تهامه با خود آورده بودند، حداقل ده هزار نفر بودند؛ از سوى ديگر قبيله غطفان با تابعين خود از اهل نجد در كنار احد منزل كردند. رسول خدا (ص) با مسلمانان از شهر خارج شدند تا وضع را رسيدگى كنند، و صلاح در اين ديدند كه در دامنه كوه سلع لشكرگاه بسازند، و مجموع نفرات مسلمانان سه هزار نفر بودند، رسول خدا (ص) پشت آن كوه را لشكرگاه كرد، در حالى كه خندق بين او و لشكر كفر فاصله بود، و دستور داد تا زنان و كودكان در قلعههاى مدينه متحصن شوند.
نحوه فریب بنی قریظه حیی ابن اخطب نضيرى رئیس قبیله بنی نضیر به نزد كعب قرظى رئيس بنى قريظه رفت، كه او را همراه خود سازد، غافل از اينكه كعب با رسول خدا (ص) معاهده صلح و ترك خصومت دارد، و به همين جهت وقتى صداى حيى بن اخطب را شنيد درب قلعه را به روى او بست، ابن اخطب اجازه دخول خواست، ولى كعب حاضر نشد در را به رويش بگشايد، حيى فرياد كرد: اى كعب در برويم باز كن، گفت: واى بر تو اى حيى، چرا باز كنم، با اينكه مىدانم تو مردى شوم هستى. و من با محمد پيمان دارم، و هرگز حاضر نيستم براى خاطر تو پيمان خود را بشكنم، چون من از او جز وفاى به عهد و راستى نديدم. كعب گفت: واى بر تو! در برويم بگشاى تا برايت تعريف كنم، گفت: من اينكار را نخواهم كرد، حيى گفت: از ترس اينكه قاشقى از آشت را بخورم در برويم باز نكردى؟ با اين سخن كعب را به خشم آورد، و ناگزير كرد در را باز كند، پس حيى گفت: واى بر تو اى كعب! من عزت دنيا را برايت آوردم، من دريايى بىكران آبرو برايت تهيه ديدهام، من قريش را با همه رهبرانش، و غطفان را با همه سرانش، برايت آوردم، با من پيمان بستهاند كه تا محمد را مستاصل و نابود نكنند دست برندارند. كعب گفت: ولى به خدا سوگند يك عمر ذلت برايم آوردى، و يك آسمان ابر بى باران و فريبگر برايم تهيه ديدهاى، ابرى كه آبش را جاى ديگر ريخته، و براى من فقط رعد و برق تو خالى دارد، برو و مرا با محمد بگذار. من هرگز عليه او عهدى نمىبندم، چون از او جز صدق و وفا چيزى نديدهام. اين مشاجره هم چنان ادامه يافت، و حيى مثل كسى كه بخواهد طناب در بينى شتر بيندازد، و شتر امتناع ورزد، و سر خود را بالا گيرد، تلاش همى كرد، تا آنكه بالآخره موفق شده كعب را بفريبد، اما با اين عهد و ميثاق كه اگر قريش و غطفان نتوانستند به محمد دست بيابند، حيى وى را با خود به قلعه خود ببرد، تا هر چه بر سر خودش آمد بر سر وى نيز بيايد، با اين شرط كعب عهد خود با رسول خدا (ص) را شكست، و از آن عهد و آن سوابق كه با رسول خدا (ص) داشت بيزارى جست. چون خبر عهدشكنى وى به رسول خدا (ص) رسيد، آن حضرت سعد بن معاذ را كه يكى از بنى عبدالاشهل، و او در آن روز رئيس قبيله اوس بود به اتفاق سعد بن عباده كه يكى از بنى ساعدة بن كعب بن خزرج و رئيس خزرج در آن ايام بود، و نيز عبد اللَّه بن رواحه و خوات بن جبير را نزد وى فرستاد، و فرمود ببينند اين خبر كه به ما رسيده صحيح است يا نه. اما در صورتى كه خبر صحيح بود، و كعب عهد ما را شكسته بود، در مراجعت به مسلمانان چیزی نگوييد (تا دچار وهن و سستى روحیه نشوند)، بلكه تنها به من بگوييد، آنهم با كنايه، كه مردم بو نبرند، و اگر دروغ بود، و كعب هم چنان بر پيمان خود وفادار بود، خبرش را علنى در بين مردم انتشار دهيد.
آنان هم به قبيله بنى قريظه رفته و با كعب رئيس قبيله تماس گرفتند، و ديدند كه انحراف بنى قريظه از رسول خدا (ص) بيش از آن مقدارى است كه به اطلاع آن جناب رساندهاند، و مردم قبيله صريحا به فرستادگان آن جناب گفتند: هيچ عهد و پيمانى بين ما و محمد نيست!! سعد بن عباده به ايشان بد و بيراه گفت، و آنها نیز به وى گفتند. سعد بن معاذ به ابن عباده گفت: اين حرفها را ول كن، زيرا بين ما و ايشان رابطه سختتر از بد و بيراه گفتن است. آن گاه نزد رسول خدا (ص) آمده به كنايه و اشارت صحت خبر عهدشکنی را به پیامبر گفتند. رسول خدا (ص) فرمود: اللَّه اكبر، اى گروه مسلمانان شما را مژده باد. با وجود کوشش در پنهان سازی این خبر، این عهدشکنی نحس و نا بهنگام یهودیان، بلا و ترس را بر مسلمانان چيره ساخت! و دشمنان از هر سو مسلمانان را محاصره كردند، به طورى كه مؤمنين در دل خيالها كردند، و منافقين نفاق خود را به زبان اظهار كردند. و در یک کلام، روحیه مسلمانان به شدت تضعیف شد.
رسول خدا (ص) و مشركين بيست و چند شب در برابر يكديگر قرار گرفتند، بدون اينكه جنگى كنند، مگر گاهگاهى كه به صف يكديگر تير مىانداختند، و بعد از اين چند روز، چند نفر از سواره نظامهاى لشكر دشمن به ميدان آمدند، و آن عده عبارت بودند از عمرو بن عبدود، و عكرمة بن ابى جهل، و ضرار بن خطاب، و هبيرة بن ابى وهب، و نوفل بن عبد اللَّه، كه بر اسب سوار شده واز کنار صفوف بنى كنانه عبور كرده، و گفتند: آماده جنگ باشيد، كه بزودى خواهيد ديد چه كسانى دلاورند؟ آن گاه به سرعت و با غرور رو به صف مسلمانان نهادند. همين كه نزديك خندق رسيدند، گفتند: به خدا سوگند اين نقشه نقشهاى است كه تا كنون در عرب سابقه نداشته، ناگزير از اول تا به آخر خندق رفتند تا تنگ ترين نقطه را پيدا كنند، و با اسب از آن عبور نمايند، و همين كار را كردند، چند نفر از خندق گذشته، و در فاصله بين خندق و سلع را جولانگاه خود كردند. على بن ابى طالب (ع) با چند نفر از مسلمانان رفتند، و از عبور بقيه لشكر دشمن از آن نقطه جلوگيرى كردند، در آنجا سوارگان دشمن كه يكى از آنها عمرو بن عبد ود بود با على (ع) و همراهانش روبرو شدند. عمرو بن عبد ود يگانه جنگجوى شجاع قريش بود، قبلا هم در جنگ بدر شركت جسته بود، و چون زخمهاى سنگينى برداشته بود، نتوانسته بود تا در جنگ احد شركت كند. و در اين جنگ آمده بود تا تلافی کند. اين مرد با هزار مرد جنگى برابرى مىكرد، و او را فارس(fares) و دلاور يليل مىناميدند؛ چون روزى از روزها در نزديكىهاى بدر، در محلى كه آن را يليل مىناميدند، با راهزنان قبيله بنى بكر مصادف شد، به رفقايش گفت: شما همگى برويد، من خود به تنهايى حريف همه اينها هستم! پس به تنهایی در برابر صف بنى بكر قرار گرفته و همه را ناکام کرد!!! از آن روز او را فارس يليل خواندند.
در مدينه اين محلى كه خندق را در آن حفر كردند نامش "مذاد" بود، و اولين كسى كه از خندق پريد همين عمروبن عبدود و همراهانش بودند، و در شان او گفتند: عمرو بن عبد كان اول فارس جزع المذاد و كان فارس يليل يعنى عمرو اولين سواره اى بود كه از مذاد گذشت، و همو بود كه در واقعه يليل يكه سوار بود.
ابن اسحاق نوشته كه عمرو بن عبدود آن روز با بانگ بلند مبارزه طلب مىكرد و هیچکس جرئت داوطلب شدن برای نبرد با وی نداشت. تا اینکه على (ع) در حالى كه زره بر تن داشت، برخاست و گفت: يا رسول اللَّه (ص) مرا نامزدش كن. رسول خدا (ص) فرمود: اين مرد عمرو است، بنشين! بار ديگر عمرو بانگ زد، كه كيست با من هماوردى كند؟ و آيا در بين شما هيچ مردى نيست كه با من دست و پنجه نرم كند؟ و براى اين كه مسلمانان را سرزنش و مسخره كند مىگفت: چه شد آن بهشتى كه مىگفتيد هر كس در راه دين كشته شود به آن بهشت مىرسد؟ پس بياييد تا من شما را به آن بهشت برسانم! (چندی است که این رجز خوانی ها را از یاران بی بته و بزدل انجمن و یهودیان اسرائیلی نیز می شنویم. سابقا هم فرود فولادوند مدام تکرار می کرد که به زودی مسلمانان را به بهشت خواهد فرستاد!!!!!) در اين نوبت باز على (ع) برخاست و عرضه داشت: يا رسول اللَّه (ص) مرا نامزدش كن! و باز هم حضرت اجازه نفرمودند. بار سوم عمرو بن عبد ود اين رجز را خواند: و لقد بححت عن النداء بجمعكم هل من مبارز و وقفت اذ جبن المشجع موقف البطل المناجز ان السماحة و الشجاعة فى الفتى خير الغرائز "من از بس رو در روى جمع شما فرياد (هل من مبارز) زدم صداى خود را خشن ساختم (گلویم پاره شد)، و كسى پاسخم نگفت. و من هم چنان در موقفى كه شجاعان هم در آن موقف دچار وحشت مىشوند، با كمال جرأت ايستاده و آماده جنگم، راستى كه سخاوت و شجاعت در جوانمرد بهترين غريزه ها است." اين بار نيز از بين صف مسلمين هیچکس به خود جرئت نداد تا داوطلب رویایی با این پهلوان خونخوار عرب شود تا باز هم على برخاست، و اجازه خواست، كه به نبرد او برود. حضرت پیامبر با لحن هشداردهنده ای فرمودند: " او عمرو است!" به این معنا که او یک نفر معمولی نیست. جنگاور جنگاوران و پهلوان تاریخ عرب است. حضرت علی (ع) عرضه داشت: هر چند كه عمرو باشد. (هر که می خواهد باشد!) پس رسول خدا اجازه اش داد، و علی نیز بسان برق به سويش شتافت.
ابن اسحاق مىگويد: على (ع) وقتى به طرف عمرو مىرفت اين رجز را مىخواند: لا تعجلن فقد أتاك مجيب صوتك غير عاجز ذو نية و بصيرة و الصدق منجى كل فائز انى لأرجو ان اقيم عليك نائحة الجنائز من ضربة نجلاء يبقى ذكرها عند الهزاهز يعنى "عجله مكن، كه پاسخگوى فريادت مردى آمد كه هرگز زبون نمىشود، مردى كه نيتى پاك و صادق دارد، و داراى بصيرت و صدق است كه هر رستگارى را نجات مىبخشد، من اميدوارم نوحهسرايان را كه دنبال جنازه ها نوحه مىخوانند، به نوحه سرايى در مرگت برانگيزم، آن هم با ضربتى كوبنده، كه اثر و خاطره اش، در همه جنگها باقى بماند." عمرو وقتى از زير آن روپوش آهنى اين رجز را شنيد، پرسيد: تو كيستى؟ فرمود: من على هستم، پرسيد: پسر عبد منافى؟ فرمود: پسر ابى طالب بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد منافم، عمرو گفت: اى برادر زاده! غير از تو كسى مىآمد كه سالدارتر و باتجربه تر از تو مىبود، از قبيل عموهايت، چون من از ريختن خون تو كراهت دارم!
على (ع) فرمود: و ليكن به خدا سوگند من هيچ كراهتى از ريختن خون تو ندارم. عمرو از شنيدن اين پاسخ سخت خشمناك شد، و از اسب فرود آمد و شمشير خود را از غلاف كشيد، شمشيرى چون شعله آتش و با خشم به طرف على حمله ور شد. علی (ع) با سپر خود به استقبالش رفت، و عمرو شمشير خود را بر سپر او فرود آورد و دو نيمش كرد، و از شكاف آن فرق سر آن حضرت را هم شكافت! و همزمان على (ع) شمشير خود را بر رگ گردن او فرود آورد، و به زمينش انداخت. و در روايت حذيفه آمده كه در اين گير و دار غبار غليظى برخاست و هيچ يك از دو لشكر نمىدانستند كدام يك از آن دو نفر پيروزند، تا آن كه صداى على به تكبير بلند شد، رسول خدا فرمود: به آن خدايى كه جانم در دست اوست، على او را كشت! اولين كسى كه به سوى گرد و غبار دويد تا کسب خبر کند، عمر بن خطاب بود، كه رفت، و با خوشحالی برگشت و گفت: يا رسول اللَّه (ص) عمرو كشته شد. پس على نزد رسول خدا آمد در حالى كه رويش از شكرانه اين موفقيت چون ماه مىدرخشيد. حذيفه مىگويد: پس رسول خدا (ص) به وى فرمود: اى على بشارت باد تو را كه اگر عمل امروز تو در يك كفه ميزان، و عمل تمامى امت در كفه ديگر گذاشته شود، عمل تو سنگين تر است، براى اينكه هيچ خانهاى از خانههاى شرك نماند، مگر آنكه مرگ عمرو خوارى را در آن وارد كرد، هم چنان كه هيچ خانه اى از خانه هاى اسلام نماند، مگر آنكه با كشته شدن عمرو عزت در آن داخل گرديد. و از حاكم ابو القاسم نيز آمده كه به سند خود از سفيان ثورى، از زبيد ثانى، از مرة، از عبد اللَّه بن مسعود، روايت كرده كه گفت: وى آيه را چنين مىخواند: "و كفى اللَّه المؤمنين القتال بعلى". همراهان تو خالی عمرو، بعد از مرگ خفت بار وى، پس از آن همه رجزخوانی ها، فرار كردند، و از خندق پريدند، و مسلمين به دنبالشان شتافتند. آن گاه مشركين به رسول خدا (ص) پيام دادند كه جسد عمرو را به ده هزار درهم به ما بفروش! رسول خدا (ص) فرمود: مردار او مال شما، و ما از مرده فروشى رزق نمىخوريم. در اين هنگام على (ع) اشعارى سرود، كه چند بيت آن را مىخواند: نصر الحجارة من سفاهة رأيه و نصرت رب محمد بصواب فضربته و تركته متجدلا كالجذع بين دكادك و رواب و عففت عن اثوابه لو اننى كنت المقطر بزنى أثوابى يعنى "او راه سفاهت پيمود، و به يارى بتهاى سنگى برخاست، و من راه صواب رفتم، و پروردگار محمد (ص) را يارى كردم، در نتيجه با يك ضربت كارش را ساخته شد و جيفهاش را چون تنه درخت خرما در ميان پستى و بلنديها روى زمين گذاشتم و رفتم، و به جامه هاى جنگى اش طمع نكردم، و از آن چشم پوشيدم، با اينكه مىدانستم اگر او بر من دست مىيافت، و مرا مىكشت، جامههاى مرا نیز مىبرد."
نیرنگ با کفار و یهودیان در روایتی از ائمه آمده که خداوند دشمنان ما را از احمق ها قرار داده است. این بخش از وقایع نمونه ای گویا از حماقت کفار و یهود است. آن گاه نعيم بن مسعود اشجعى به خدمت رسول خدا (ص) آمده عرضه داشت يا رسول اللَّه! من در حالى مسلمان شده ام كه هيچ يك از اقوام و آشنايانم از مسلمان شدنم خبر ندارند، حال هر دستورى مىفرمايى انجام دهم، و با لشكر دشمن به عنوان اينكه من نيز مشرك هستم نيرنگ بزنم. آن حضرت فرمود: از هر طريق بتوانى جلو پيشرفت كفار را بگيرى مىتوانى، چون جنگ خدعه و نيرنگ است، و ممكن است يك نفر با نيرنگ كار يك لشكر كند.
نعيم بن مسعود بعد از اين كسب اجازه نزد قبیله یهودی بنى قريظه رفت، و به ايشان گفت: من دوست شمايم، و به خدا سوگند شما با قريش و غطفان فرق داريد، چون مدينه (يثرب) شهر شماست، و اموال و فرزندان و زنان شما در دسترس محمد قرار دارد، و اما قريش و غطفان خانه و زندگى ايشان جاى ديگر است، آنها آمدهاند و به شما وارد شده اند، اگر فرصتى به دست آورند، آن را غنيمت شمرده، و اگر فرصتى نيافتند، و شكست خوردند به شهر و ديار خود بر مىگردند، و شما را در زير چنگال دشمنتان تنها مىگذارند، و هم خوب مىدانيد كه حريف آنها نيستيد. پس بياييد و از قريش و غطفان گروگان بگيريد، آنهم بزرگان ايشان را گرو بگيريد، تا به اين وسيله وثيقهاى به دست آورده باشيد كه شما را تنها نگذارند! بنى قريظه اين رأى را پسنديدند. از سوى ديگر به طرف لشكر قريش روانه شد، و نزد ابو سفيان و اشراف قريش رفت و گفت: اى گروه قريش شما واقفيد كه من دوستدار شمايم، و فاصلهام را از محمد و دين او مىدانيد، اينك آمدهام شما را با نصيحتى خيرخواهى كنم، به شرط آنكه به احدى اظهار نكنيد. گفتند: مطمئن باش كه به احدى نمىگوييم. گفت: هيچ مىدانيد كه بنى قريظه از اينكه پيمان خود را با محمد شكستند، و به شما پيوستند پشيمان شدهاند؟ و نزد محمد (ص) پيام فرستادهاند، كه براى اينكه تو از ما راضى شوى مىخواهيم بزرگان لشكر دشمن را گرفته به دست تو دهيم، تا گردنهايشان را بزنى، و بعد از آن همواره با تو باشيم، تا لشكر دشمن را از اين سرزمين بيرون برانيم، و محمد هم قبول كرده است؟ پس هوشيار باشيد، اگر بنى قريظه نزد شما آمدند، و چند نفر از شما را به عنوان رهن خواستند، قبول نكنيد، حتى يك نفر هم به ايشان ندهيد، و زنهار از ايشان بر حذر باشيد. از آن جا برخاسته نزد بنى غطفان رفت، و گفت: اى مردم، من يكى از شمايم، و همان حرفهايى را كه به قريش زده بود به ايشان زد.
فردا صبح كه روز شنبه و ماه شوال و سال پنجم هجرت بود، ابو سفيان عكرمة بن ابى جهل با چند نفر ديگر از قريش را نزد بنى قريظه فرستاد كه ابو سفيان مىگويد: اى گروه يهود آذوقه گوشتى ما تمام شد، و ما در اينجا از خانه و زندگى خود دور هستيم و نمىتوانيم تجديد قوا كنيم، از قلعه ها بيرون شويد، تا با محمد بجنگيم. يهوديان گفتند: امروز روز شنبه است، كه ما يهوديان هيچ كارى را جائز نمىدانيم، و گذشته از اين اصلا ما حاضر نيستيم در جنگ با محمد با شما شركت كنيم، مگر آنكه از مردان سرشناس خود چند نفر را به ما گروگان دهيد، كه از اين شهر نرويد، و ما را تنها نگذاريد، تا كار محمد را يكسره كنيد. ابو سفيان وقتى اين پيام يهوديان را شنيد گفت: به خدا سوگند نعيم درست گفت: ناگزير كسى نزد بنى قريظه فرستاد كه احدى را به شما گروگان نمىدهيم، مىخواهيد در جنگ شركت كنيد و مىخواهيد در قلعه خود بنشينيد. يهوديان هم گفتند: به خدا قسم نعيم درست گفت! در پاسخ قريش پيام دادند كه به خدا سوگند با شما شركت نمىكنيم، مگر وقتى گروگان بدهيد؛ و به اين وسيله اتحاد بين لشكر کفار و یهودیان مدینه به هم خورد. آن گاه در شبهاى زمستانى آن روزها، بادى بسيار سرد بر لشكر كفر مسلط شد و همه را از صحنه جنگ مجبور به فرار ساخت. محمد بن كعب مىگويد: حذيفة بن اليمان گفت: به خدا سوگند در ايام خندق آن قدر در فشار بوديم كه جز خدا كسى نمىتواند از مقدار خستگى و گرسنگى و ترس ما آگاه شود. شبى از آن شبها رسول خدا (ص) برخاست، و مقدارى نماز گزارد و سپس فرمود: آيا كسى هست برود و خبرى از اين قوم براى ما بياورد؟ حذيفه میگوید: چون شدت ترس و خستگى و گرسنگى به احدى اجازه پاسخ نداد، ناگزير پیامبر مرا صدا زد، و من كه چارهاى جز پذيرفتن نداشتم، عرضه داشتم: بله يا رسول اللَّه. حضرت فرمود: برو و خبرى از اين قوم براى ما بياور، و هيچ كارى مكن تا برگردى. من به طرف لشكرگاه دشمن رفتم، ديدم (با كمال تعجب) در آنجا باد سرد وحشتناکی به لشكر دشمن مسلط شده، آن چنان كه بيچاره شان كرده، نه خيمهاى برايشان باقى گذاشته، و نه بنايى، و نه آتشى و نه ديگى مىتوانند روى اجاق قرار گيرد. همان طور كه ايستاده بودم و وضع را مىديدم، ناگهان ابو سفيان از خيمهاش بيرون آمد، و فرياد زد اى گروه قريش! هر كس رفيق بغل دستى خود را بشناسد. مردم در تاريكى شب از يكديگر پرسيدند تو كيستى؟ من پيشدستى كردم و از كسى كه در طرف راستم ايستاده بود پرسيدم تو كيستى؟ گفت: من فلانيم. آن گاه ابو سفيان به منزلگاه خود رفت، و دو باره برگشت، و صدا زد: اى گروه قريش! به خدا ديگر اين جا جاى ماندن نيست! براى اينكه همه چهار پايان و مركبهاى ما هلاك شدند، و بنى قريظه یهودی هم با ما بى وفايى كردند، اين باد سرد هم چيزى براى ما باقى نگذاشت، و با آن هيچ چيزى در جاى خود قرار نمىگيرد، آن گاه به عجله سوار بر مركب خود شد، آن قدر عجول بود كه بند از پاى مركب باز نكرد، و بعد از سوار شدن باز كرد. مىگويد: من با خود گفتم چه خوب است همين الان او را با تير از پاى در آورم، و اين دشمن خدا را بكشم، كه اگر اين كار را بكنم كار بزرگى كردهام، پس زه كمان خود را بستم و تير در كمان گذاشتم، همين كه خواستم رها كنم، و او را بكشم به ياد دستور رسول خدا (ص) افتادم، كه فرمود: هيچ كارى صورت مده، تا برگردى. ناگزير كمان را به حال اول برگردانده، نزد رسول خدا برگشتم، ديدم هم چنان مشغول نماز است. ركوع و سجده را به جا آورد، آن گاه پرسيد: چه خبر؟ من هم تمام جريان را به عرض رساندم. اين جريان را صاحب مجمع البيان، مرحوم طبرسى نیز نقل كرده، كه ما خلاصه آن را در اين جا آورديم، و مرحوم قمى در تفسير خود قريب همان را آورده، و سيوطى در الدر المنثور در روايات متفرقهاى همین وقایع را نقل كرده است.
پس از جنگ احزاب پس از پايان غزوه احزاب و عقب نشينى رسواى قريش و غطفان و ساير قبائل عرب از مدينه، طبق روايات اسلامى پيامبر به منزل بازگشت و لباس جنگ از تن در آورد و به شستشوى خويشتن مشغول شد، در اين هنگام جبرئيل به فرمان خدا بر او وارد شد، و گفت: چرا سلاح بر زمين گذاردى؟ فرشتگان آماده پيكارند، هم اكنون بايد به سوى "بنى قريظه" حركت كنى، تا كار آنها يكسره شود. به هر حال منادى از طرف پيامبر صدا زد كه پيش از خواندن نماز عصر به سوى بنى قريظه حركت كنيد، مسلمانان به سرعت آماده جنگ شدند و تازه آفتاب غروب كرده بود كه قلعه هاى محكم بنى قريظه را در حلقه محاصره خود در آوردند. بيست و پنج روز محاصره به طول كشيد، خداوند رعب و وحشت شديدى- همانگونه كه قرآن مىگويد- به دلهاى آنها افكند.
سه پیشنهاد استراتژیک یکی از سران یهود "كعب بن اسد" كه از سران يهود بود، گفت: من يقين دارم كه محمد ما را رها نخواهد كرد، تا با ما پيكار كند، من به شما يكى از سه پيشنهاد را مىكنم هر كدام را خواستيد برگزينيد: پيشنهاد اولم اين است كه دست در دست اين مرد بگذاريم و به او ايمان بياوريم و پيروى كنيم، زيرا براى شما ثابت شده است كه او پيامبر خدا است، و نشانههاى او را در كتب خود مىيابيم، در اين صورت جان و مال و فرزندان و زنان شما محفوظ خواهد بود. گفتند: ما هرگز دست از حكم تورات بر نخواهيم داشت و چيزى به جاى آن نخواهيم پذيرفت. گفت: اكنون كه اين پيشنهاد را نپذيرفتيد بيائيد كودكان و زنان خود را با دست خود به قتل برسانيد تا فكر ما از ناحيه آنها راحت شود! سپس شمشير بر كشيد و با محمد و يارانش بجنگيم، تا ببينيم خدا چه مىخواهد؟ اگر كشته شديم از ناحيه زن و فرزند نگرانى نداريم، و اگر پيروز شدیم زن و فرزند بسيار است! گفتند ما اين بيچاره ها را با دست خود به قتل برسانيم؟! بعد از اينها زندگى براى ما ارزش ندارد. "كعب بن اسد" گفت حال كه اين را هم نپذيرفتيد؛ امشب شب شنبه است محمد و يارانش گمان مىكنند امشب حملهاى نخواهيم كرد؛ بيائيد حمله کرده و آنها را غافلگير كنيم، شايد پيروز شويم. گفتند اين كار را هم نخواهيم داد، ما هرگز احترام شنبه را ضايع نمىكنيم. "كعب" گفت هيچ يك از شما از آن روزى كه از مادر متولد شده حتى يك شب آدم عاقلى نبوده است! بعد از اين ماجرا آنها از پيامبر تقاضا كردند "ابو لبابه" را نزد آنان فرستد تا با او مشورت كنند. هنگامى كه" ابو لبابه" نزد آنان آمد زنان و بچههاى يهود در مقابل او به گريه افتادند، او تحت تاثير قرار گرفت، مردان گفتند: صلاح مىدانى ما تسليم حكم محمد شويم؟ ابو لبابه گفت آرى ولى در همين حال اشاره به گلوى خود كرد، يعنى همه شما کشته خواهید شد! "ابو لبابه" مىگويد همين كه از آنجا حركت كردم به خيانت خود متوجه شدم! به سوى پيامبر نيامدم بلکه مستقيما به مسجد رفته و خود را به يكى از ستونهاى مسجد بستم و گفتم از جاى خود حركت نمىكنم تا خداوند توبه مرا بپذيرد. خداوند گناه او را بخاطر صداقتش بخشيد و آيه (وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ ...) در اين باره نازل شد (سوره توبه آيه 102). سرانجام يهود بنى قريظه ناچار بدون قيد و شرط تسليم شدند! آنها سعد بن معاذ را به عنوان حکم و داور معرفی کردند. پيامبر فرمود آيا شما راضى هستيد هر چه سعد بن معاذ در باره شما حكم كند؟! جملگی گفتند: آری!
" سعد بن معاذ" گفت: اكنون موقعى رسيده كه سعد بدون در نظر گرفتن ملامت ملامت كنندگان حكم كند. سعد هنگامى كه از يهود مجددا اقرار گرفت كه هر چه او حكم كند خواهند پذيرفت چشم خود را بر هم نهاد و رو به سوى آن طرف كه پيامبر ايستاده بود كرد و عرض كرد شما هم حكم مرا مىپذيريد؟ پیامبر فرمود: آرى. سعد به عنوان داور بی طرف مورد قبول طرفین گفت: من مىگويم: "آنها كه آماده جنگ با مسلمانان بودند بايد كشته شوند، و اموالشان تقسيم گردد." به گفته سيره ابن هشام جلد 3 صفحه 244 و همچنین كامل ابن اثير جلد 2 صفحه 185 ، گروهى از آنان سریعا اسلام را پذيرفته و شهادتین گفتند و با این کار خود را نجات دادند! در روايت آمده كه: در موقعى كه بنى قريظه را دست بسته مىبردند، به كعب بن اسد گفتند هيچ مىبينى با ما چه مىكنند؟ كعب گفت: حالا كه بيچاره شديد اين حرف را مىزنيد؟ چرا قبلا به راهنماييهاى من اعتناء نكرديد؟ اى كاش همه جا اين پرسش را مىكرديد، و چاره كار خود را از خيرخواهان مىپرسيديد. در اين هنگام حيى بن اخطب را نزد رسول خدا (ص) آوردند، در حالى كه حلهاى فاختى در بر داشت، و آن را از هر طرف پاره پاره كرده بود، و مانند جاى انگشت سوراخ كرده بود، تا كسى آن را از تنش بيرون نكند، و دستهايش با طناب به گردنش بسته شده بود. همين كه رسول خدا (ص) او را ديد، فرمود: آگاه باش كه به خدا سوگند من هيچ ملامتى در دشمنى با تو ندارم، و خلاصه تقصيرى در خود نمىبينم، و اين بيچارگى تو از اين جهت است كه خواستى خدا را بيچاره كنى! آن گاه فرمود: اى مردم از آنچه خدا براى بنى اسرائيل مقدر كرده ناراحت نشويد، اين همان سرنوشت و تقديرى است كه خدا عليه بنى اسرائيل نوشته است. علامه طباطبایی می نویسد که قمى در تفسير خود آورده، كه كعب ابن اسد را در حالى كه دستهايش را به گردنش بسته بودند آوردند. همين كه رسول خدا (ص) نظرش به وى افتاد، فرمود: اى كعب! آيا وصيت "ابن الحواس" آن خاخام هوشيار كه از شام نزد شما آمده بود، سودى به حالت نبخشيد؟ با اينكه او وقتى نزد شما آمد گفت من از عيش و نوش و زندگى فراخ شام صرفنظر كردم، و به اين سرزمين اخمو كه غير از چند دانه خرما چيزى ندارد آمدهام، و به آن قناعت كردهام، براى اينكه به ديدار پيغمبرى نايل شوم كه در مكه مبعوث مىشود، و بدين سرزمين مهاجرت مىكند، پيغمبرى است كه به تکه هااى نان و خرما قانع است، و به الاغ بى پالان سوار مىشود، و در بين دو شانهاش مهر نبوت است، شمشيرش را به شانهاش مىگيرد، و هيچ باكى از احدى از شما ندارد، سلطنتش تا جايى كه سواره و پياده از پا درآيند گسترش مىيابد؟! كعب گفت: چرا اى محمد همه اينها كه گفتى درست است، ولى چكنم كه از سرزنش يهود پروا داشتم، ترسيدم بگويند كعب از كشته شدن ترسيد، و گر نه به تو ايمان مىآوردم، و تصديقت مىكردم!
همانطور که ملاحظه شد، آیات 26 و 27 سوره مبارکه احزاب مربوط به یهودیان پیمان شکن مدینه است و هیچ ارتباطی به حمله اعراب به ایران ندارد. یهودیان کینه توز و لجوج هنوز پس از هزار و چهارصد سال، شکست اجداد عهدشکن خود را فراموش نکرده و به یاد آن پیمان شکنی مفتضحانه، انسان های سفیهی چون فرود فولادوند را آلت خود قرار داده و وی را به خواندن این آیات و تفسیر غلط آن وادار می کنند تا با تحریک احساسات ایرانیان، انتقام یهودیان را از مسلمانان بگیرند. به هر روی به زودی زود خواهند فهمید که چه جایگاه بدی باز می گردند! واین وعده الهی است و در وعده خدا تخلف نیست.
 |