حماسه فیروز در یمن چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط tondar   
چهارشنبه, 19 مرداد 1390 ساعت 04:05

در اوان تولد حضرت رسول صلى الله عليه و آله گروهى ايرانى در يمن، عدن، حضرموت و ساحل درياى سرخ زندگى مى‏كردند و حكومت يمن را نيز در دست داشتند. قبل از بررسى در اين موضوع ناگزير هستيم براى روشن شدن مطلب، علت مهاجرت و اقامت افراد ايرانى را در يمن بررسى كنيم تا موضوع بهتر قابل درك باشد.
در زمان انوشيروان، دولت حبشه از طريق دريا به يمن حمله آورد و حكومت اين منطقه را برانداخت. سيف بن ذى يزن پادشاه يمن به دربار انوشيروان آمد تا از وى يارى جويد و حبشيان را از يمن بيرون كند.
مورخين نوشته‏اند سيف مدت هفت سال در تيسفون (مدائن) اقامت نمود تا بالاخره اجازه يافت كه با انوشيروان ملاقات كند.
سيف بن ذى يزن به انوشيروان گفت: مرا در جنگ با حبشيان يارى كن و گروهى از سربازان خود را با من بفرست تا مملكت خود را بگيرم.
انوشيروان گفت: در آيين من روا نيست كه لشكريان خود را فريب دهم و آنها را به كمك افرادى كه با من هم عقيده نيستند بفرستم. پس از مشورت با درباريان و مشاورينش قرار شد كه گروهى از زندانيان محكوم به اعدام را همراه سيف بن ذى يزن به يمن بفرستند تا حبشيان را از آنجا اخراج كنند.
اين رأى به تصويب رسيد و مورد عمل قرار گرفت.
تعداد اين جماعت را در حدود هزار نفر نوشته‏اند، و همين جماعت اندك توانستند حبشيان را كه عدد آنها از سى هزار هم بيشتر بود از پا درآورند و همه را هلاك كنند.
فرماندهى ايرانيان در يمن به عهده شخصى به نام «وهرز» بود. پس از شكست حبشيان و مردن سيف بن ذى يزن، همين «وهرز» ايرانى كه نام حقيقى آن «خرزاد» بود در يمن به حكومت رسيد و از دولت ايران متابعت مى‏كرد.

هنگامى كه دين مقدس اسلام آشكار شد و نبى اكرم صلى الله عليه و آله دعوت خود را آغاز فرمود، حكومت يمن در دست «باذان پسر ساسان» ايرانى بود. جنگهاى حضرت رسول صلى الله عليه و آله با قبايل عرب و مشركين قريش در زمان فرمانروایی باذان‏ شروع شد.
باذان از جانب خسرو پرويز بر يمن حكومت مى‏كرد و بر سرزمينهاى حجاز و تهامه نيز نظارت داشت و گزارش كارهاى آن حضرت را مرتباً به خسرو پرويز مى‏رسانيد.
حضرت رسول صلى الله عليه و آله در سال ششم هجرى خسرو پرويز را به دين مقدس اسلام دعوت كرد. وى از اين موضوع سخت ناراحت شد و نامه آن جناب را پاره نمود و براى باذان، عامل خود در يمن نوشت كه نويسنده اين نامه را نزد وى اعزام كند. باذان نيز دو نفر ايرانى را به نام بابويه و خسرو به مدينه فرستاد و پيام خسرو پرويز را به آن جناب رسانيدند. و اين اولين ارتباط رسمى ايرانيان با حضرت رسول صلى الله عليه و آله بوده است.
هنگامى كه خبر احضار حضرت رسول به ايران به مشركين قريش رسيد، بسيار خوشوقت شدند و گفتند ديگر براى محمد خلاصى نخواهد بود، زيرا ملك الملوك خسرو پرويز با وى طرف شده و او را از بين خواهد برد.
نمايندگان باذان با حكمى كه در دست داشتند در مدينه حضور پيغمبر رسيدند و منظور خود را در ميان گذاشتند. حضرت فرمود: فردا بياييد و جواب خود را دريافت كنيد. روز بعد كه خدمت آن جناب آمدند، حضرت فرمود: شيرويه ديشب شكم پدرش خسرو پرويز را دريد و او را هلاك ساخت.
پيغمبر فرمود: خداوند به من اطلاع داد كه شاه شما كشته شد و مملكت شما بزودى به تصرف مسلمين درخواهد آمد. اينك شما به يمن بازگرديد و به باذان بگوييد اسلام اختيار كند؛ اگر مسلمان شد حكومت يمن همچنان با او خواهد بود.

نبى اكرم صلى الله عليه و آله به اين دو نفر هدايايى مرحمت فرمود و آن دو نفر به يمن بازگشتند و جريان را به باذان گفتند. باذان گفت: ما چند روزى درنگ مى‏كنيم، اگر اين مطلب درست از كار درآمد معلوم است كه وى پيغمبر است و از طرف خداوند سخن مى‏گويد؛ آنگاه تصميم خود را خواهيم گرفت. چند روزى بر اين قضيه گذشت كه پيكى از تيسفون رسيد و نامه از طرف شيرويه براى باذان آورد. باذان از جريان قضيه به‏طور رسمى مطلع شد و شيرويه علت كشتن پدرش را براى وى شرح داده بود.
شيرويه نوشته بود كه مردم يمن را به پشتيبانى وى دعوت كند و شخصى را كه در حجاز مدعى نبوت است آزاد بگذارد و موجبات ناراحتى او را فراهم نسازد.
باذان در اين هنگام مسلمان شد و سپس گروهى از ايرانيان كه آنها را «ابناء» و «احرار» مى‏گفتند، مسلمان شدند و اينان نخستين ايرانيانى هستند كه وارد شريعت مقدس اسلام گرديدند.

حضرت رسول صلى الله عليه و آله باذان را همچنان بر حكومت يمن ابقا كردند و وى از اين تاريخ از طرف نبى اكرم بر يمن حكومت مى‏كرد و به ترويج و تبليغ اسلام پرداخت و مخالفين و معاندين را سر جاى خود نشانيد.
باذان در حيات حضرت رسول صلى الله عليه و آله درگذشت و فرزندش «شهر بن باذان» از طرف پيغمبر به حكومت منصوب شد. وى نيز همچنان روش پدر را تعقيب نمود و با دشمنان اسلام مبارزه مى‏كرد.

ارتداد اسود عنسى و مبارزه ايرانيان با وى
پس از مراجعت نبى اكرم صلى الله عليه و آله از حجة الوداع، چند روزى از فرط خستگى مريض شده بسترى گرديدند. اسود عنسى از مرض پيغمبر اطلاع پيدا كرد و پنداشت كه نبى اكرم صلى الله عليه و آله از اين ناخوشى رهايى پيدا نخواهد كرد. از اين رو در يمن ادعاى نبوت كرد و گروهى را دور خود جمع نمود. عده كثيرى از اعراب يمن پيرامون وى را گرفتند.
ارتداد اسود عنسى نخستين ارتدادى است كه در اسلام پديد آمد.
عنسى با قبايلى از عرب كه پيرامون وى را گرفته بودند به طرف صنعا حمله آورد. شهر بن باذان ايرانى كه حاكم حضرت نبى اكرم صلى الله عليه و آله بود و در مركز صنعا حكومت مى‏راند، خود را براى دفع اسود كذّاب كه بر ضد اسلام قيام كرده بود آماده ساخت. اسود با هفتصد سوار به جنگ شهر بن باذان آمد و بين اين دو جنگ سختى درگرفت.
شهر بن باذان در اين جنگ كشته شد و اين نخستين فرد ايرانى است كه در راه اسلام به شهادت رسيد.
اسود عنسى پس از كشتن وى با زن شهر بن باذان ازدواج كرد و بر همه يمن تا حضرموت، بحرين، احساء و بيابانهاى بين نجد و طائف تسلط پيدا كرد و همه قبائل يمن را مطيع خود ساخت و فقط تنى چند از اعراب تسليم او نشدند و به طرف مدينه منوره مراجعت نمودند.

پس از كشته شدن شهر بن باذان رياست ايرانيان را فيروز و دادويه به عهده گرفتند. اينان همچنان در طريقه اسلام و متابعت از نبى اكرم صلى الله عليه و آله ثابت ماندند و روش باذان و فرزندش شهر بن باذان را از دست ندادند. در اين بين، جريان كشته شدن شهر بن باذان و حوادث يمن به اطلاع حضرت رسول صلى الله عليه و آله رسيد و مسلمانان مدينه متوجه شدند كه جز ايرانيان و جماعتى از عرب، سرزمين يمن مرتد شده پيرامون اسود كذاب را گرفته‏اند.

نامه حضرت رسول به ايرانيان يمن.
جشيش ديلمى كه از ايرانيان مسلمان يمن بود گويد: حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله براى ما نامه نوشتند كه با اسود كذاب جنگ كنيم. فرمان پيغمبر اسلام براى فيروز، دادويه و جشيش صادر شده بود و اينان مأمور شده بودند كه با دشمنان اسلام به ‏طور آشكار و پنهان جنگ كنند و فرمان حضرت رسول صلى الله عليه و آله را به همه مسلمانان برسانند.
فيروز، دادويه و جشيش ديلمى فرمان پيغمبر صلى الله عليه و آله را به همه ايرانيان رسانيدند.
ديلمى می گويد: ما شروع كرديم به مكاتبه و دعوت مردم كه خود را براى جنگ با اسود عنسى مهيا سازند. در اين هنگام اسود از جريان مطلع شد و براى ايرانيان پيامى فرستاد و آنها را تهديد كرد كه اگر با وى سر جنگ و ستيز داشته باشند چنان و چنين خواهد شد. ما در پاسخ وى گفتيم: هرگز سر جنگ با شما نداريم. ولكن اسود به سخنان ما اعتمادى پيدا نكرد و همواره از ايرانيان بيم داشت كه امكان دارد وى را از پاى درآورند.
در اين گير ودار نامه‏هايى از «عامربن شهر» و «ذى زود» و چند جاى ديگر رسيد. مردم در اين نامه‏ها ما را به جنگ با اسود تشويق مى‏كردند و نويد مساعدت و همراهى مى‏دادند. سپس مطلع شديم كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله براى جماعتى ديگر نيز نامه نوشته‏اند و فرمان داده‏اند كه از فيروز و دادويه و ديلمى پشتيبانى كنند و آنان را در مقابل اسود كذاب يارى نمايند. از اين رو ما در ميان مردم پشتيبان پيدا كرديم.

اسود عنسى از توطئه ايرانيان احساس خطر كرد و دريافت اين موضوع به جاى حساسى خواهد رسيد. جشيش ديلمى گويد: آزاد، زن شهربن باذان كه در تصرف اسود بود ما را بسيار مساعدت مى‏كرد و راهنماييهاى وى ما را سرانجام پيروز گردانيد. ديلمى گويد: به آزاد گفتم اسود شوهر تو را كشت و همه خويشاوندانت را هلاك كرد و از دم شمشير گذرانيد و زنان را تصرف كرد. آزاد كه زنى باغيرت و شهامت بود گفت: به خداى سوگند كه من مردى را مانند اسود دشمن نمى‏دارم؛ اسود مردى بى‏رحم است و هيچ حقى را از خداوند مراعات نمى‏كند و به محرم و نامحرم عقيده ندارد.
آزاد گفت: شما تصميم خود را با من در ميان گذاريد، من نيز آنچه در منزل اسود مى‏گذرد با شما در ميان خواهم گذاشت. ديلمى گويد: از نزد آزاد بيرون شدم و آنچه بين من و او جريان پيدا كرد به اطلاع فيروز و دادويه رسانيدم. در اين هنگام مردى از در داخل شد و قيس بن عبد يغوث را كه با ما همكارى مى‏كرد به منزل اسود دعوت كرد. قيس به اتفاق چند نفر به منزل اسود رفتند وليكن نتوانستند آسيبى به وى برسانند.
در اين هنگام بين قيس و اسود سخنانى رد و بدل شد و قيس بار ديگر به منزل فيروز و دادويه و ديلمى مراجعت كرد و گفت: اينك اسود كذاب مى‏رسد و شما هر كارى كه دلتان مى‏خواهد با وى انجام دهيد. در اين وقت قيس از منزل بيرون شد و اسود با گروهى از اطرافيانش به طرف ما آمد. در نزديك منزل درحدود دويست گاو و شتر بود. وى دستور داد همه آن گاوان و شتران را كشتند. اسود فرياد زد: اى فيروز، آيا راست است كه در نظر دارى مرا بكشى و با من جنگ كنى؟ در اين وقت اسود حربه‏اى را كه‏ در دست داشت به طرف فيروز حواله كرد و گفت: تو را مانند اين حيوانات سر خواهم بريد.
فيروز گفت: چنين نيست؛ ما هرگز با تو سر جنگ نداريم و قصد كشتن تو را هم نداريم، زيرا تو داماد ايرانيان هستى و ما به احترام آزاد به تو آسيبى نخواهيم رسانيد. علاوه كه تو اكنون پيغمبرى و امور دنيا و آخرت در دست تو قرار دارد.
اسود گفت: بايد قسم ياد كنى كه نسبت به من خيانت نكنى و وفادار باشى.
فيروز سخنانى بر زبان راند و با وى همراهى كرد تا از خانه بيرون شدند. در اين هنگام كه فيروز به اتفاق اسود از خانه بيرون شده راه مى‏رفتند، ناگهان شنيد كه مردى از وى سعايت مى‏كند، اسود هم به اين مرد ساعى مى‏گويد:
فردا فيروز و رفقايش را خواهم كشت. ناگهان اسود متوجه شد كه فيروز گوش مى‏دهد.
ديلمى گويد: فيروز از نزد اسود مراجعت كرد و جريان حيله وى را در ميان گذاشت. ما دنبال قيس فرستاديم و او نيز در مجلس ما شركت كرد.
پس از مدتى مشاوره تصميم گرفتيم بار ديگر با آزاد، زن اسود مذاكره كنيم و جريان را به اطلاع وى برسانيم و از نظر وى نيز اطلاعى به دست آوريم.
ديلمى گويد: من نزد آزاد رفتم و موضوع را با وى در ميان گذاشتم و همه قضايا را به اطلاع او رسانيدم.
آزاد گفت: اسود هميشه از خود مى‏ترسد و هيچ اطمينانى به جانش ندارد.
هنگامى كه در منزل قرار مى‏گيرد تمام اطراف اين قصر و راههايى كه به آن منتهى مى‏شود مورد نظر مأمورين است و حركت هر جنبنده‏اى را زير نظر خود مى‏گيرند. بنابراين راه وصول به اين ساختمان براى افراد عادى امكان ندارد. تنها جايى كه اسود بدون حافظ و نگهبان استراحت مى‏كند همين اتاق است. شما فقط در اين جا مى‏توانيد او را دريابيد و او را از پاى درآوريد و مطمئن باشيد كه در اتاق خواب وى جز شمشير و یک چراغ چيز ديگرى نيست.
ديلمى گويد: من از نزد آزاد بيرون شدم و در نظر داشتم از قصر خارج گردم. در اين هنگام اسود از اتاق خارج شد و تا مرا ديد بسيار ناراحت گرديد. وى در حالى كه ديدگانش از فرط غضب سرخ شده بود گفت: از كجا آمدى و چه كسى به شما اجازه داد بدون اذن من به خانه وارد شوى؟
ديلمى گويد: وى سرم را چنان فشار داد كه نزديك بود از پا درآيم. در اين هنگام آزاد از دور جريان را ديد و فرياد برآورد: اسود از وى در گذر، و اگر وى فرياد آزاد را نشنيده بود مرا مى‏كشت.
آزاد به اسود گفت: وى پسر عموى من است و به ديدن من آمده است. از وى دست بكش. اسود پس از شنيدن اين سخنان دست از من برداشت و مرا رها كرد و من از قصر بيرون شدم و به نزد دوستان خود آمده جريان را با آنان در ميان گذاشتم. در اين هنگام كه سرگرم گفتگو در اين موضوع بوديم، قاصدى از طرف آزاد آمد و گفت: وقت فرصت است و شما مى‏توانيد به مقصود خود برسيد و هر تصميمى را كه در نظر گرفته‏ايد هرچه زودتر به مرحله عمل درآوريد.
به فيروز گفتيم: هرچه زودتر خود را به آزاد برسان. وى به سرعت خود را به آزاد رسانيد. آزاد جريان را كاملًا با وى در ميان گذاشت. فيروز گويد: ما در خارج ساختمانى كه اسود در آن زندگى مى‏كرد راهى از زيرزمين به اتاق وى باز كرديم و افرادى را در دهليز آن قرار داديم تا در موقع لزوم خود را از خارج به اين اتاق برسانند و وى را از پای درآورند.
فيروز پس از اين مطالب داخل اتاق شد و با آزاد مانند اينكه به ديدن وى آمده است نشست و مشغول گفتگو شدند.
در اين هنگام كه فيروز با آزاد سرگرم سخن بود، اسود از در وارد شد و چون چشمانش به فيروز افتاد سخت ناراحت شد. آزاد هنگامى كه ناراحتى اسود را مشاهده كرد غيرتش به جوش آمد و گفت: وى از خويشاوندان من است و با من نسبت نزديك دارد.
اسود با كمال ناراحتى فيروز را از اتاق خارج كرد و او را از قصر بيرون كشيد.

چون شب شد فيروز، ديلمى و دادويه هر سه نفر تصميم گرفتند از راه زيرزمين خود را به اتاق مخصوص اسود برسانند و کار را تمام کنند.
پس از اينكه مقدمات كشتن اسود را از هر جهت فراهم آوردند، نظر خود را با دوستان و همفكران خود در ميان نهادند و موضوع را به اطلاع بعضى از قبائل عرب مانند همدان و حمير رسانيدند.
ديلمى گويد: ما شب دست به‏ كار شديم و از زيرزمين راهى به اتاق اسود باز كرديم و خود را به درون اتاق وى رسانيديم. در ميان اتاق يك چراغ مى‏سوخت و روشنايى مختصرى از آن مشاهده مى‏شد. ما به فيروز اعتماد داشتيم، زيرا وى مردى شجاع و بى‏باك و هم زورمند و قوى بود. به فيروز گفتيم: بنگر در روشنايى چه چيز مى‏بينى؟ فيروز بيرون شد در حالى كه مابين او نگهبانان قرار گرفته بودند. هنگامى كه بر در اتاق رسيد صداى خرخرى شنيد. معلوم شد اسود در خواب فرو رفته و نفيرش بلند شده و آزاد، زنش نيز در گوشه‏اى نشسته است.

هنگامى كه فيروز در اتاق رسيد ناگهان اسود از خواب پريد و بلند شد و در جاى خود نشست و فرياد برآورد: اى فيروز مرا با تو چه كار است؟!

در اين هنگام فيروز متوجه شد كه اگر مراجعت كند به دست نگهبانان كشته خواهد شد و آزاد نيز هلاك خواهد شد. ناگهان خود را به درون اتاق افكند و خويشتن را به روى اسود انداخت و با وى گلاويز شد و مانند شیر نر بر وى حمله آورد و گلویش را گرفته و او را خفه كرد.

در اين لحظه اضطرابى در حوالى اتاق مخصوص وى پديد آمد و سر و صدا بلند شد. نگهبانان از اطراف و اكناف به طرف ساختمان مسكونى اسود آمدند و فرياد برآوردند: چه شده است؟ آزاد، زن اسود گفت: موضوع تازه‏اى نيست، پيغمبر در حال نزول وحى است!! و در اثر وحى بدين حالت افتاده است. و بدين طريق نگهبانان از اطراف اتاق پراكنده شدند و ما از خطر جستيم.
پس از رفتن نگهبانان بار ديگر سكوت فضاى اتاق را فرا گرفت و ما چهار نفر (يعنى فيروز، دادويه، جشيش ديلمى و قيس) در اين فكر افتاديم كه‏ رفقاى خود را چگونه از اين جريان مطلع سازيم. در نظر گرفتيم فردا در کوی و برزن فرياد بزنيم كه اسود کشته شد.
پس از طلوع فجر شعارى را كه قرار بود، با صداى بلند اعلام كرديم و در آخر اين فرياد، مسلمانان و كفار رسيدند و از وقوع قضيه بزرگى اطلاع پيدا كردند.
ديلمى گويد: سپس شروع كردم به اذان گفتن و با صداى بلند گفتم: «اشهد انّ محمداً رسول اللَّه» و اعلام كردم كه  اسود كذاب دروغ مى‏گفت و بدون حق خود را پيغمبر معرفى مى‏كرد.
پس از اين جريان، گروهى از نگهبانان وى كه از كشته شدن وى مطلع شدند، شروع كردند به غارت قصر وى و هرچه در آن بود به يغما بردند، و به‏طور كلى در يك لحظه آنچه در آن كاخ جمع شده بود از بين رفت و تارومار شد. بدين طريق يك ادعاى باطل و دروغ كه موجب قتل نفوس بى‏شمارى گرديد نابود شد.

پس از اين به اهل صنعا گفتيم هركس يكى از اصحاب عنسى را مشاهده كرد دستگير كند. بدين ترتيب گروهى از ياران اسود توقيف گرديدند.
هنگامى كه طرفداران اسود از جايگاه خود درآمدند مشاهده كردند هفتاد نفر از رفقاى آنها مفقودالاثر مى‏باشند. دوستان اسود جريان را براى ما نوشتند. ما نيز براى آنان نوشتيم آنچه را كه آنها در دست دارند براى ما واگذارند و ما نيز آنچه را در اختيار داريم به زمين خواهيم گذاشت.
اين پيشنهاد به مرحله عمل درآمد وليكن ياران اسود بعد از اين نتوانستند همديگر را ملاقات كنند و تصميمات جديدى بگيرند، و ما كاملًا از شر آنان آسوده شديم. اصحاب اسود بعد از كشته شدن وى به بيابانهاى بين صنعا و نجران پناه بردند و ديگر از مداخله در امور ممنوع شدند. در اين هنگام كليه عمّال و حكام حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله به طرف مركز حكومت و محل خود رفتند و بار ديگر اوضاع و احوال به حال عادى برگشت.

خبر كشته شدن اسود به سرعت به اطلاع مسلمانان در مدينه منوره رسيد. عبد اللَّه بن عمر روايت مى‏كند: در شبى كه اسود كذاب كشته شد، از طريق وحى خبر كشته شدن وى به اطلاع نبى اكرم صلى الله عليه و آله رسيد و حضرت‏ فرمودند: عنسى كشته شد و قتل وى به دست یک انسان مبارك كه از يك خانواده مبارك مى‏باشد واقع گرديده است.
مسلمانان از حضرت رسول صلى الله عليه و آله پرسيدند: كدام مرد وى را كشت؟ فرمود: فيروز.

ايام حكومت و رياست اسود در يمن و نواحى آن سه ماه به طول انجاميد.
فيروز گويد: چون اسود را كشتيم، اوضاع و احوال به صورت عادى درآمد و مانند روزهاى قبل از وى بار ديگر امن و آرامش سرزمين يمن را فرا گرفت. معاذبن جبل كه از طرف پيغمبر صلى الله عليه و آله امام جماعت اهل يمن بود و در دوره اسود خانه نشين شده بود، بار ديگر دعوت شد كه نماز را از سرگيرد و اقامه جماعت كند. ما از هيچ چيز باك نداشتيم جز اندكى از سواران طرفدار اسود كه در اطراف يمن پراكنده شده بودند. در اين هنگام كه اوضاع و احوال آرام شده بود، خبر درگذشت نبى اكرم صلى الله عليه و آله رسيد و بار ديگر آرامش به هم خورد و رشته امور از هم گسيخته گرديد.

عزيزاللَّه عطاردى‏



ارسال به شبکه های اجتماعی
Del.icio.us! bookmarks.yahoo balatarin Google! myspace Facebook! TwitThis Friendfeed
نظر (0)add comment

کوچک | بزرگ

busy